تَکوین


دنبال کنندگان ۹ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آخرین نظرات
  • ۲۰ اسفند ۹۶، ۲۲:۵۷ - سوده
    ممنون

۸ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

کودکی و عزّتِ نَفْس(=کودکان خیابانی/کار)

چهارشنبه, ۱۷ آذر ۱۳۹۵، ۱۲:۳۵ ق.ظ

تصوّر من آنست که هر نوع خدشه وارد کردن و خدشه‎دار شدنِ عزّتِ نَفْس(= عِزَََّۀ  النَفْس)، نتایج بسیار نامطلوبی دارد-در این نکته بحث و مُناقِشَتی نمیکنم که، چنین آسیبهایی فی‎حدّ نفسه نیز نارواست. برای ادامه‎یِ آنچه میخواهم بیان کنم، بهتر آنست که توضیح دِهم مُراد و منظورم از ”عِزَّتِ نفس“ چیست؟- به تعاریفِ پیچیده و فنّی از عزَّتِ نَفْس در ’روانشانسی، تعلیم و تربیّت، و فلسفه‎یِ اخلاق‘ -تا آنجا که من آشنای‎ام، و این آشنایی مختصر است-، وارد نمیبشوم. امّا به نظرم میرسد بنحوی و تا حدّی ساده، میتوان آنرا چنین توضیح داد: ”عزَّتِ نَفْس یعنی اینکه خودم در چشمِ خودم عزیز باشم، و عزیز بودن یعنی اینکه من نَزدِ خودم، ارزشمند باشم“. مثالی میتواند این تعریف را تا حدودی روشنی بخشد: شهودِ من میگوید که وقتی با خودم قرار و پیمان میگذارم و یا عهدی میبندم، و یا تعهدّی میکنم، و به آن قرار و پیمان و یا عهد و یا تعهّد ”التزامِ عملی“ نمیورزم، وقتی از آن عهد و عمل تخطّی کردم، و این عهدشکنی و وفای به عهد نکردن و قرار با خود را شکستن، مُدام و مُداوم ”نقض“ کنم/شود، احساس میکنم که خودم پیشِ خودم، بی‎ارزش و یا کم ارزش هستم. به نظرم میرسد که میتوانیم این احساس را عزَّتِ  نَفْس نام دهیم.

اینکْ، این تصویر را که هر روز در کوچه و خیابان مُدام میبینیم- تجربه‎ای که مُدام و به کرّات و مرّات تجربه میکنیم-، پیش چشم بیاوریم: در خیابان دارید راه میروید، کودکی پیدا میشود، و به شما نزدیک میشود، گمان میکنید که کودک کار باشد، امّا میآید نزدیک و میگوید: لطفاً پول بدهید، بروم یک چیزی برای شام بگیرم. گمان میکنم که قاطبه‎یِ ما با چنین تصویری آشنا هستیم(در مقامِ ناظر و مشاهده‎گر)، و اِیبسا خودمان در چنین موقعیّتی قرار گرفته باشیم(در مقامِ عامل و بازیگر). پیش از بسطِ اصلِ ادّعایم باید بگویم که: در اینجا بهتر است پولی به کودک ندهیم، چه آنکه، این احتمال هست که، این نیز ’ترفند‘ی است که ’مالکان و صاحبْ‎کارانِ‘ آنها[کودکان کار](خواه پدر و مادرشان و یا کَسِ دیگری)، به کار میبندند تا بتوانند به طُرُق مختلف کسب درآمد کنند. پس به جای آن چه کنیم؟ خودمان، به همراه کودک برویم چیزی-در اینجا شامی-، برای او بخریم. این بهتر است و به صواب نزدیکتر. حتّا اگر، کودکِ کاری، با جوراب و یا دستمال کاغذی و یا گُل و یا هر چیز دیگری آمد، و تقاضا کرد آن کالا را از او بخریم،  بهتر آنست که کالا را نخریم، چه آنکه این پولها، تا آنجا که من اطِلاع دارم و دست‎اندرکارانِ کمک به کودکان کار گزارش داده‎اند، ذره‎ای به دستِ خودِ کودک نمیرسد.* در اینجا نیز باز بهتر آنست که برایِ او[=کودک] غذایی تهیّه کنیم، چه آنکه میدانیم، کودکان کار عموماً از تغذیّه مناسبی برخوردار نیستند. مسلّماً درست آنست که این کار را-تهیّه غذا- نه از منظر کسی انجام دهیم که دارد صدقه میدهد و ... ، بلکه باید دوستانه و رفیقانه چنین کاری کرد.

ما برای اخلاقی زیستن، و برای اینکه واجدِ سلامتِ روانِ بسامانی باشیم، بایسته است که، از آنچه باعث تضعیفِ اراده‎یِ اخلاقی در ما میشود، حذیر کنیم و بپرهیزیم. یکی از آنْ محذورات اینست که، نمیباید تَن به اموری بدهیم که عزَّتِ نَفْسِ ما را مخدوش میسازد، اگر چنین کنیم، شرائطِ اخلاقی زیستن را بر خود سخت کرده‎ایم: و این یعنی آنکه سیر و سلوکِ ما برای زیستِ اخلاقی** دشوارتر میشود. به تعبیر دیگری، یکی از شرائطِ اخلاقی زیستن این است که ما در چشمِ خودمان عزیز باشیم. یکی دیگر از شرائطِ تربیّتی اخلاقی زیستن، رُشد ما در 9 سال اول زندگی و بخصوص 3 سالِ نَخُستِ زندگیمان است. ما 80 درصدِ شاکله و شخصیّتمان-که تا آخِر عُمر حفظ میکنیم-، در همین 9 سال و بخصوص 3 سالِ نَخُست، شَکل میگیرد و نُضج مییابد.

حاصل آنکه، اجبارِ کودکان چه برایِ آنکه پولی بگیرند تا شامی بخورند، و یا گرفتن پول، و یا تَکَدْی گری-به معنای وسیع آن-، و یا فروشندگی در کوچه و خیابان و غیره ... ، همه و همه، به’ عزَّتِ نَفْسِ کودک‘ آسیبهایی جبران ناپذیر و ترمیم ناشدنی، وارد میکند. آسیبهایی که نقششان را در حساسترین سالهای کودکی بر لوحِ ضمیر چنان و چندان حک میکنند که هیچگاه از روانِ آن کودک پاک و سِتُرده نمیشود، و آثار و  نتایج و تبعات بسیار گسترده و عمیقِ نامطلوب و ویرانگری نیز، به جا مینهد. متأسفانه، کودکان کار/خیابانی، در چشمانِ خودشان عزیز نیستند، و به این معنا، واجدِ ارزش چندانی نیستند، و این یعنی آنکه شرائطِ لازمْ برای تَحَقُقِ یک شخصیّت و زندگی اخلاقی را در خود نمیتوانند سراغ کنند.

 اگر ادّعاهایِ بالا درست باشد، و استدلالهایِ کوتاهم آنقدر استحکام داشته باشند که از لُبِّ مدّعا حمایت کنند، آنگاه میتوان نتیجه گرفت:

 اوّلاً: کودکان خیابانی و کار، در چنان وضعیّتی-که توصیف شد-، خدشه‎دار شدن عزَّتِ نَفْس‎شان به سلامت روانِشان آسیب جدّی  میرساند. ثانیاً: خدشه دارد شدنِ عزَّتِ نَفْسِ کودکان هم در سُستی و ضَعفِ اراده‎یِ اخلاقیشان، بالمآل در رُشد و استکمال اخلاقیشان تأثیرِ سوء بسیار مینهد. ناگفته پُرپیداست که کودکانِ امروز-چونان شهروندانِ خُردسال-، جامعه‎یِ فردایِ بزرگسال را میسازند-که احتمالاً میخواهند فرزندانی را نیز تربیّت کنند-، و این یعنی آنکه شهروندانِ بزرگسالِ آینده، هم سلامتِ روانیِ نازل دارند، و هم سلامتِ اخلاقی نازلتر. حاصل آنکه از منظرِ فردی و هم اجتماعی، تنزّل عزَّتِ نَفْس در کودکان، تبعاتِ ویرانگی دارد. بخصوص باید این نکته را در نظر داشت که در اینجا-این نوشته-، این تبعاتِ سوء و ویرانگر متوجّه کودکان خیابانی و کار است.

پی‎نوشت: گمان میکنم میتوان این نکته را درباره‎یِ هر کودکی-اعمِّ از کودکان خیابانی/کودکان کار/ و حتّا کودکانی که در وضعیّت بهنجار به سر میبرند، تعمیم داد، امّا نمیتوان ازین نکته چشم پوشید که میزانِ این تنزّلِ عِزَّتِ نَفْس در کودکان خیابان و کار بَسی قویتر و شدیدتر و ویرانگرتر است.

.....................................................................

 * خوش دارم اُمیدوارم باشم که در بینِ مالکان و صاحبْکاران کسانی پیدا میشوند که وِجدانِ اخلاقیشان بیدارتر و قویتر باشد و با خود بگوید پولی را برای کودک در نظر میگیرم(مثلاً پس‎انداز میکنم)، امّا مِحَکِ تجربه، و اطّلاعات واقعی، این آرزو را مَجال پرواز نمیدهد. واقعیّتِ ماجرا سختتر و صُلبتر و تلختر از چنین خَیالپردازیهایِ ناواقعگرایانهای است.

** منظور من از ’زیستِ اخلاقی‘ مجموعه دانسته‎ها و دانشها و معرفت و علمهایِ مربوط به اخلاقْ که تحتِ عنوانِ ’معرفت اخلاقی‘ میشناسیم، نیست. بلکه منظورم ’نحوه یِ زندگی کردن‘ ماست: یعنی محموعه افعالی که در طول زندگی از ما سر میزند. 

*** این پیشنهاد که به کودکان خیابانی/کار غذا بدهیم، کشف و یا اختراع من نیست. این نکته را من از فعالانِ مدنی این حوزه و از نوشته های بعضِ روانشانسان و جامعه شناسان و عالمانِ علوم تربیتی آموخته ام. 


  • Travis Travis

درسِ گران آموخته: آموزه‎یِ بزرگ

جمعه, ۱۲ آذر ۱۳۹۵، ۰۶:۴۸ ب.ظ

این را دیگر میدانم که «زندگی همچنان که پیش میرود ما را تهیدستتر و تنهاتر میکند.»-زندگی آنچه را که میخواستم به من داد و در ضمن به من فهماند که آن چیز اهمیّتی نداشت.  امّا درسِ گران آموخته چه بود که تو را اندکی آرام میکند، تو را اینقدر در مقابلِ روند و آیندهایِ چیزها، کَسان، رویدادها، غَمها و شادیها، قبض و بسطها و .... ، سفت و سخت کرده است، چه باعث شده است که قطع کنی از بیم و اُمیدها؟  آنچه را که به کرّات آزمودی چه بود؟ تو چه یافتی؟ آن آموزهیِ بزرگ چه بود؟

کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ

  • Travis Travis

مِقْراض تیزِ تناقُض

جمعه, ۱۲ آذر ۱۳۹۵، ۰۶:۱۴ ب.ظ

زندگی چقدر عجیب است: ”لحظه“ای و ”آن“ی شفاف و لحظه و آنی دیگر ماتْ، چیزی که هم خودم آنرا ”میسازم“، هم به من ”تحمیل“ میشود، بنیانش را جهان به من ارائه میکند، ولی آنرا از من میدزدد، با رویدادها ساییده، پراگنده، شکسته، تکه تکه و بریده میشود، و باز یگانگی خود را به چنگ می‎آورد، زندگی، چقدر سنگین و صُلبْ و تا چه حد سَبُک و ناپایدار. همین تناقضهایند که موجب این همه بدفهمی میشوند.

  • Travis Travis

تأملاتِ نابهنگام

جمعه, ۱۲ آذر ۱۳۹۵، ۱۲:۳۴ ب.ظ

 شهودِ اخلاقی من میگوید: اگر به جایِ ترسیخ و رُشد فضائلِ اخلاقی‎یِ متعدد، تنها و تنها، توش و توانم، و سرمایه و توجّهم را بتوانم بر یک عدد ”فضیلت“ بگذارم، و آنرا در خودم راسخ کنم و رُشد بدهم، فضائلِ دیگر نیز چونان مجموعه‎ای همبسته و دَرهمتنیده، فراخوانده میشوند، و در من ریشه میدَوانند، راسخ میشوند، و میوه میدهند(این وَجهِ ایجابی است). شهودِ اخلاقی من میگوید این نکته اگر درست باشد-قید ’اگر‘ اینجا مهم است-، آنگاه، وَجهِ سلبی‎یِ آن نیز میباید درست باشد، یعنی به جای پرداختن از برایِ تضعیفْ و ریشه‎کَنی‎یِ چندین ”رذیلتِ“ اخلاقی، بهتر آنست که توش و توانم و توجّهم را تنها و تنها از برایِ یک رذیلت بَنَهَم. طبعاً و تبعاً زُدودنِ یک رذیلت، رذائل دیگر را چونان مجموعه‎ای همبسته و دَرهمتنیده، اندک اندک، در وجودِ من تضعیفْ میکند و میزُداید و ای‎بسا ریشه‎کن میتواند کرد(هرچند درباره‎یِ ریشه‎کَنی‎یِ کاملِ رذائل تردیدی دارم).

اگر این دو شهودِ اخلاقی من درست بوده باشد، وقتی که به خودم رجوع میکنم، هیچ فضیلتِ خاصّی را در خود سراغ نمیتوانم کرد: جست‎وجوهایام مرا در یافتنِ فضیلتی درونِ خودم ناکام مینِهَد. اگر نتوانسته‎ باشم فضیلتی را-حتّا یک فضیلت-، در خود تقویّت و ترسیخ کنم، و یا رذیلتی را-حتّا یک رذیلت-، در خود تضعیفْ و ریشه‎کَن کُنَم، آیا بدین معنا نیست که هیچ فضیلتی ندارم، و مملو و مشحون و پُر از رذیلتم؟  
  • Travis Travis

منی که نامِ شرابْ...

پنجشنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۵، ۰۱:۰۱ ب.ظ

منی که نامِ شرابْ از کتابها میشستم

زمانه کاتب دکان مِیْ فروشم کرد

  • Travis Travis

گزارشِ روزان و شبان

يكشنبه, ۷ آذر ۱۳۹۵، ۱۲:۳۶ ق.ظ

 بیدار شدم، کمی موسیقی گوش دادم: نینا سیمون، چیزکی خوردم، و بعد هم چای و .... ، را آماده کردم و شروع کردم چای نوشیدن و کتاب خواندن. هوا خیلی خوب بود، برای من خُنَک و دلنشین. ساعتی باران بارید-دو روز بود که بارانکی جسته و گریخته بر سر شهر باریدن گرفته بود-، دلم خوش شُد که احتمالاً بروم لبِ ساحلْ باران همچنان ادامه داشته باشد. وقتی که رفتم تاکسی بگیرم، گمان نمیکردم اینقدر زود تاکسی یافت شود. به ساحل رسیدم، ساحل شگفت‎زاری بود! تجربه‎یِ معمولْ این است که اُفُقِ دریا یعنی محلِّ تلاقی دریا و آسمان. امّا آسمان این روز دو اُفُق داشت: یکی: اُفُقِ معمول و از پیش بارها تجربه شده، امّا برای من بسیار شکوهمند، و زیبا مثل همیشه، دومین اُفُق:  خطِّ ابرهایِ کومولوس بود که بر فراز اُفُق معلّق مانده بودند. آفتابِ پاییزی-که بسیار زیباست، و اصلاً در این شهر آفتاب و زیباییهایش را تنها در ماه‎های خنک و نسبتاً سرد میشود تجربه و احساس کرد-، پُشتِ خطِّ اُفُقِ ابرها پنهان شده بود، گاهی ابرهای اندک فضایی و مَجالی برایِ تابشِ نورِ قرمزِ غروبِ بشکوهِ خورشید، فراهم میکردند، و گاهی نیز نه. هر چه بیشتر به سمتِ غروب میرفتیم، مَجال بروز و ظهور نور قرمز و شگفتِ خورشید بیشتر میشد. کشتیها در جاده‎ای دریایی در حالِ عبور و مرور بودند. گاهی نورِ خورشید طلایی میشد و بر سطحِ آب میتابید، خطّی طلایی از اُفُقِ ابر، بر سطوح امواج کشیده میشد و نازُکای پوستِ پر از تلألؤ امواج را مشعشع میکرد. مرغانِ دریایی‎یِ پیر و جوان داشتند پرواز میکردند، مرغانِ بسیاری بر آرامِ آبْ لمیده بودند، موجکها نیز بسانِ گهواره‎ای تکانشان میداد-شاید خواب ربوده بودشان! آب دریایِ خاک‎آلود، بسیار شفاف شده بود، باران که میبارد، غُبارِ آب فرومینشیند، و شفافیّتی بی بدیل جایِ آنرا میگیرد. موج بر صخره‎های ساحلی، آرام خودش را میکوبید، گاهی نیز-هرچند موجهای کوتاه بودند-، در همان کوتاه قدّی به محکمی خود را به قلبِ صخره‎ها میکوبیدند. صخره‎ها داشتند میتپیدند، و انگار من داشتم صدایِ تپش صخره‎های ساحلی را در نجوای موج و مرغانِ دریایی به وضوح میشنیدم. صدایِ آرامِ موجها، رنگِ سبزِ جلبکهای چسبیده بر کف دریا، شفافیّت خیره‎کننده آب دریا بعد از باران-که شگفت‎انگیز است-، همه و همه مرا در حال و هوایِ خوشایندی غوطه‎ور میکرد. همان کرانه که نشسته بودم، سه سربازِ جوان آمدند و پرسیدند کارت تلفن میدانی کجا باید تهیّه کرد؟ هرجا میگردیم، چیزی نمی‎یابیم. دستِ بر قضا من همین چند روز پیش به توصیه دوستی برای کاری، رفته بودم کلّ شهر را برای یافتن کارت تلفن جست‎وجو کرده بودم. و میدانستم تنها یک جا میشود، چنین چیزی یافت. آدرس را تقدیم کردم. اندکی بعدتر، سه سرباز دیگر آمدند و گفتند میتوانی از ما عکس بگیری و برای ما الان با ایمیل و یا چنین چیزی بفرستی؟-گوشی‎ای که همراه داشتند دوربین نداشت-، گفتم الان اینترنت ندارم، ولی رفتم خانه-اگر عجله ندارید-، میفرستم برایتان. عکسها را گرفتم، حسابی خوش و بش کردیم، و ... ، و در نهایت خداحافظی. شب آمدم خانه، عکسها را فرستادم. اندکی بعد آقایی آمد، از پنجاه گذشته بود، با من سلام کرد، و پاسخ دادم، از زندگی اندکی صحبت کرد. منتظر همسرش بود، یک همصحبت میخواست. دو تا دختر نزدیک من بر لبه ساحل نشسته بودند، قریب به یقین بالغ بر 22 داشتند-این یک حدس صرفاً تجربی است و نه بیشتر-، سه پسرک که کلاس دهم یا یازدهم بودند-از چهره و تیپشان میشد حدس زد-، با موتوری دقیقاً پُشتِ سر این سه دختر بودند-کمتر از دو متر فاصله داشتند-، و مُدام ایندو را آزار میدادند. ساعتی دیگر، قایقی به صف پرندگان یورش بُرد، و پرندگان برخاستند و رفتند. بلند شدم، و هنوز آسمان و دریا و اُفُق بَس زیبا بود، و هوا واقعاً دلچسب. از میان محله و ساختمانهای قدیمی شهر گذشتم، به خیابان اصلی همانجا رسیدم. رفتم پیش ساندویچی‎ای که میشناسم و از او چیزی گرفتم و خوردم و درباره هنر و زیباییهای امروز گُل گفتیم و گُل شنفتیم. برگشتم خانه و به گیاهِ کوچک و دوست داشتنی آب دادم. مجدد کتاب خواندم. سیراب شدم.

  • Travis Travis

حَتَّى یُغَیِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ

جمعه, ۵ آذر ۱۳۹۵، ۰۹:۴۳ ب.ظ

ἡ ἀιήζεηα ἐιεπζεξώζεη ὑκᾶο = حقیقت شما را آزاد خواهد کرد «انجیل یوحنّا، باب هشتم، آیه‎یِ 32»

از معدود اندیشمندان و فلاسفه‎ای که علیرغمِ گستره‎یِ عظیمِ پِژوهشها و نیز نفوذِ سخنانش، در نهایتِ صَداقت و تواضعِ عقلانی و اخلاقی جای دارد، تامس نیگلْ فیلسوفِ صِربی‎الاصلِ امریکایی است(اینک استاد ممتاز فلسفه و حقوق در دانشگاهِ نیویورک). نِیگل بارها و بارها، به کرّات و مرّات در نوشته‎هایش با خود چنین خطاب میکند: «نمیدانم چگونه باید این سخن را اثبات کنم، به نظر میرسد در باب این موضوع چیزی که ره به حقیقت ببرد ننوشته‎ام، برای این مسئله راهِ حلّی ندارم، آیا من به طرزِ نااُمید کننده‎ای فاقد خلاقیّت و خسته‎کننده‎ام؟.» تعابیری ازین دست برایِ من تداعی‎ای ویتگنشتاین‎وار دارند!- یادمان نرود که نیگل متأثر از ویتگنشتاینِ متأخر  نیز هست، و شاگردِ یکی از مبرّزترین شاگردان و شارحان او یعنی نورمن مالکوم بوده است-، ویتگنشتاین در بعضِ نوشته‎هایش خود را «احمق، نادان و ...» میخواند. ویتگنشتاین حتّا درباره‎یِ اخلاق و احوال خود نیز مُدام مینویسد: «زندگی من شرافتمندانه نیست.» در میانِ متفکّران-چه فلاسفه و چه غیر فلاسفه-، انگشت‎ شمارند کسانی که به صعوبتِ و غامض بودن یک مسئله اذعان کنند، و مهمتر از آن، بَسی انگشت شمارند کسانی که به جهل خود، و یا ضعفِ فکری خود، و یا سُستی استدلال خود، و یا ابهام کلامِ خود، و یا ناپختگی اندیشه و ناسختگی زبانِ خود در بابِ آن مسئله، اعتراف کنند، و لب به سخن بگشایند. اینها ناشی از ”احساسِ ضعف“ نیست، بلکه گزارشی صادقانه است از عظمت یک مسئله و کوتاهی نگاه و ضعفِ اندیشهیِ ما در مقابل چنان دشواریهایی، و اینهمه یعنی: تواضع فکری و اخلاقی، چیزی بَس نادِر.

نیگل در کتابِ حرفِ آخر مینویسد:

 I am talking about something much deeper—namely, the fear of religion itself. I speak from experience, being strongly subject to this fear myself: I want atheism to be true and am made uneasy by the fact that some of the most intelligent and well-informed people I know are religious believers. It isn't just that I don't believe in God and, naturally, hope that I'm right in my belief. It's that I hope there is no God! I don't want there to be a God; I don't want the universe to be like that.

«من درباره‎یِ چیزی عمیقتر سخن میگویم- یعنی، هراسِ از دین. من از تجربه‎یِ خودم سخن می‎گویم که قویّاً تحتِ تأثیر دین‎هراسی‎ام است: من می‎خواهم که خداناباوری درست باشد و از این واقعیّت که برخی از باهوشترین و مطّلع‎ترین(=باسوادترین) آدمهایی که می‌شناسم معتقدان به ادیان‎اند، ناراحتم. من نه تنها به خدا باور ندارم، و طبیعتاً، اُمیدوارم باورم درست بوده باشد. اُمیدوارم خدایی وجود نداشته باشد! من نمی‎خواهم خدایی وجود داشته باشد؛ من نمی‎خواهم جهان شبیه خدا باشد(/جهان الهی باشد).»

پُر واضح است که وقتی نیگل از ”ناراحتی“ و ”بیم و اُمید“ها و ”خواسته/نخواسته“هایش سُخَن میگوید، به احساسات و عواطف‎اش اشاره میکند. او دلیلی نمی‎آورد-و هیچ خجل نیست که دلیلِ قوی‎ای ندارد-، بلکه متواضعانه این آرزو را دارد که دلائل و معتقدات او مبنی بر درست بودنِ خداناباوری درست باشد، و نظریه‎یِ رقیب-خداباوری-، نادرست باشد. نیگل در نهایت صداقت و شجاعت و تواضع مینویسد «اُمیدوارم باورم درست بوده باشد.» نیگل آشکارا میگوید که دین ستیز و خداستیز نیست، بلکه خداناباور است. میتوان موضع او را با موضع کسانی چون سام هریس و یا ریچارد داوکینز و یا دَن دِنِت مقایسه کرد(که چنان سخن خود را حق و حق را سخن خود می‎انگارند که توگویی هیچ گاه نمیتوان خدشه‎ای بر سخنانشان وارد کرد-که البته خدشه کرده‎اند چه از ناحیه خداناباوران و چه خداباوران؛ طرفه آنکه خداناباوران استدلالهای قویتری در ردّ سخنانِ کسانی چون داوکینز و دِنِت آورده‎اند). امّا حرفِ من در اینجا این نبود که خداباوران میتوانند سخن خداناباوران را جدّی تلقّی کنند و از آنها چیزهای بسیاری یاد بگیرند-که باید چنین کنند و برعکس-، بلکه سخنم این بود که این میزان از صداقتِ فکری و اخلاقی، چیز نادری است، حتّا در میان اعاظم فکری روزگار ما-اشاره‎ام به دِنِت و داوکینز در مقابلِ نیگل به همین جهت بود-، چیزی که من چه بسیار می‎پسندم(=صداقت و تواضع)، چیزی که به غایتْ در خود غائب میبینم. به هیچ وَجه ذهن خود را با ذهنِ وقّادی مثل ذهن نیگل قیاس نمیکنم، سخنم بر سر این است که فرقی نمیکند ذهنی وقّاد مثل نیگل یا دِنِت و یا دیگران داشت و یا ذهنی به کُندی و سُستی ذهن چو منی. ذهن وقّاد به خودی خود، چنان فضیلت/فضائلی را که نیگل برخوردارد است، برایِ ما حاصل نمیکند، تمرین و مُمارستی اخلاقی و التزام بی‎چون و چرا به اخلاق باور و عقیده(اخلاق تفکّر) لازم است، تا ما بتوانیم، چنین صادقان و متواضعانه، هم ناظرِ بر خود باشیم و هم داورِ سخنانِ خود؛ تا بتوانیم سخن خود را بی حبّ و بغض و خودشیفتگی و تکبّر و تبختر ابراز و اظهار کنیم. من فکر میکنم، متأسفانه، به اینچنین فضیلت/فضائلی که به ضعف سخنم و یا فکرتم واقف باشم و به آن معترف، دست نیافته‎ام، عمیقاً و قلباً احساس اندوه میکنم که به چنین فضالئی-هرچند حدّاقلی- دست نیافته‎ و در خود متحقق و ترسیخ نکردام. احساسِ سرخوردگی، و بیچارگی میکنم از اینکه بعد از این همه سال، نتوانسته‎ام خودشیفتگی فکری، احساس منزجر کننده‎یِ تبختر و خودبزرگبینی، و حسّ گاه مشمئز کننده‎یِ باد در دِماغ داشتن و از موضع بالا به پایین نگاه کردن، را در خود بپیرایم و بپالایم و یا حدّاقّل، اندکی کمتر کنم. احساس میکنم هرچه کرده‎ام منجر به شکست شده است، چه سود که تلاشهایم ”خود مرا به حقیقت“ رهنمون نشود؟ چه سود که مدرّس خوبی باشی و دیگران تو را چونان فردی تیز ذهن نگاه کنند و به تو رشک ببرند، ولی خودت بدانی چه مقدار کوچک، حقیر، و کوته‎فکری، چه سود که نتوانی محدودیّتها و مرزهای خودت را دریابی، چه سود که به نُقصانهای شناختی و فکری، اعوجاجِ عاطفی، و پریشانیهای درونی‎ات واقف نباشی، و حتّا بر عکس، تصویری نادرست از از خود ترسیم کرده باشی، چه برای دیگران و چه برایِ خود. به نظرم تصویری که از خودم دارم، بسیار بسیار غیرواقع‎بینانه، سرشار از اعوجاج، پُردروغ، ریاکارانه-و حتّا فریبکارانه-، و به دور از صداقت است. تصوّر میکنم باید تلاشِ خیلی بیشتری کنم، از همه جهت. تصوّر میکنم، آنچه کرده‎ام، به تمامی، شکست بوده است. مجدداً (26:16) از مَتّی یادم می‎آید: «انسان را چه سود که تمامی دنیا را بِبَرَد، امّا روحِ [=نَفْسِ] خود را ببازد؟ انسان برای بازیافتن روحِ خود چه میتواند بِدَهَد.»  با خودم میگویم: تو را چه سود که چیزهایی را بخوانی و چیزهایی را به نامِ حقیقت بر دیگران عرضه کنی، و خودت هیچ طرفی بر نبندی؟! من عمیقاً محتاجِ تغییر و تحوّلی از درونم. عمیقاً و قلباً به چنین چیزی نیازمندم. اینها مرا به یادِ (11:13) می‎اندازد که میگوید:

 إِنَّ اللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ

خدا احوالِ آفاقی قومی را تغییر نمیدهد تا وقتی که آنها احوال انفسی خود را تغییر دهند.

  • Travis Travis

στενῆς πύλης

پنجشنبه, ۴ آذر ۱۳۹۵، ۰۲:۰۴ ق.ظ


  اوّل دفتر مینویسد στενῆς πύλης و با خودش میخواند: ما به صد خرمن پندار ز ره چون نرویم. توأمان حسّی از آشفتگی دارد. امّا میداند «این نیز بگذرد.» باز با خودش میخواند: جریده رو که ”گذرگاهِ“  عافیّت تنگ است: و میخواهد بکوشد ازین پس، بیش از پیش جریده برود. میداند درونْ سخت متلاطم است. امّا انگار، حسّی از آرامشی غریب هم با اوست. توگویی چیزی اهمیّت ندارد-بخصوص آنچه (آنکه؟!)را که ”دارد“-، و در عین‎ حال چیزهایی(کسانی؟!) هستند که برایش مهمّ اند. امّا بارها آزموده که ’شکوهِ‘ [جهان] همه چیز میگذرد(Sic transit gloria mundi)-، بدنهای جوان، پیر میشوند، اُمیدها، نومید میشوند، شادیها میپژمرند و فروفسرده میشوند، تازگیها، کهنه میشوند، آرامشها، اضطراب میشوند، خوشیها، ناخوشی، لذّات، اَلَم، بختیاریها، نابختیاری، مصاحبت و نزدیکی و قُرب، فراق، و دوری و بُعدْ میشود، جلوتها، خلوت، آرامشها، آشوب، تندرستی، بیماری و کَسالت، عشق، نَفرت، دوستان، دشمنان(ο φίλοι, ουδείς φίλος)، و زندگی به مرگ.... بَدَل میشود. و مگر اینهمه تغییبر و تغیّر و ناپایداری و تَکرارِ مکررات همیشه، که بنحوی ناخوشایند عادات ما میشود، این سخن را یادمان نمی‎اندازد که: «מה־שהיה הוא שיהיה ומה־שנעשה הוא שיעשה ואין כל־חדש תחת השמש» (=آنچه بوده باز هم خواهد بود، و آنچه شده باز هم خواهد شد. زیر آفتاب هیچ چیز تازه‎ای وجود ندارد) (جامعه 1:9)، و چون این سُخَنِ بَس ژرف را با پوست و گوشت، و جان و دل آزموده، میداند که باید بسی آرامتر و با تأنّی و طمانینه بیشتر گام بردارد-شاید همین باعث شده است که ’تعجیل‘ را از زندگی‎اش حذف کند. دشواری و صعوبت و مهابت و محنت هر قَدَمْ برداشتن و هر دَمْ نَفَس‎ کشیدن را در زندگی، بارها آزموده است؛ میداند چیزی در این دنیا نمیماند: و «آنچه نپاید، دلبستگی را نشاید.» پَس راحتتر از کنار امور اینجهان میگذرد. امّا معترف است که راهی بَس دشوار و پُرخارزار دارد: Εἰσέλθατε διὰ τῆς στενῆς πύλης: از دَرِ تَنگْ وارد شوید(مَتّی 7:13). از همین روست که بر خود نهیب میزند که: «انسان را چه سود که تمامی دنیا را بِبَرَد، امّا روح[=نَفْس=ψυχὴν] خود را ببازد؟ انسان برای بازیافتن روحِ خود چه میتواند بِدَهَد؟»(مَتّی 16:26).

امّا بزرگترین آموزه‎ای که بارها و به کرّات در زندگی‎اش آزموده و بل به تجربه درآورده، همان چیزی است که بنحوی غَریب همه چیز را در این دنیا بر دلِ نازُکْ امّا خطاکارش، بَس سرد میکند. آموزه‎ای که این روزها-که بنحو دیگری به مرگ هم می‎اندیشد، مُدام در خاطرش تَکرار میشود: ؟

  • Travis Travis