تَکوین


دنبال کنندگان ۹ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آخرین نظرات
  • ۲۰ اسفند ۹۶، ۲۲:۵۷ - سوده
    ممنون

۱۶ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

از دست دادنِ دوست خیلی غم‎انگیز است...

سه شنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۶، ۰۶:۰۷ ب.ظ

   یکی از نویسنده‎های محبوبی که در کودکی‎اش یافته بود، در کتابِ معروفش نوشته بود: «از دست دادنِ دوست خیلی غم‎انگیز است. دوست از چیزهایی است که قسمت هرکس نمی‎شود.» شازده‎ کوچولویِ داستان هم وقتی با دوست‎اش که «گلی قرمز» بود حرفش شد، از سیارک‎اش رفت، شاید رفت تا چیزهایی یاد بگیرد. دوست‎اش چیزهای زیادی به او یاد داده بود. 

از دست دادنِ دوست فقط این نیست که بمیرد. وقتی افسرده است و غمین، وقتی فشرده شده است در خود و چگال، وقتی اندوه مثل خوره به جانش افتاده باشد، وقتی غصه به نازکای جانش خیمه زده باشد، وقتی نتوانی حتّی لحظه‎ای و لَختی برای دوست کاری کنی، انگار دوست‎ات را از دست داده باشی. چقدر غم‎انگیز است فقط شاهد باشی. شاهدِ اینکه دوستی عزیز، دوستی دلسوز و مهربان، دوستی که فداکاری‎اش را بارها دیده‎ای، غم، از پا در آورده باشدش... انگار اندک اندک دوست‎ات از دست برود...انگار حُزنی سیاه اندک اندک ببلعدش... چه تلخ..جه ترسناک... چقدر این روزها احساسِ استیصال می‎کنم... 

از دست دادنِ دوست خیلی غم‎انگیز است...

  • Travis Travis

    مادر جان‎اش حالِ خوبی نداشت. حتّی خانمِ دکتر-که مهربان است و دلسوز-، گفته بود شانس آورده به کُما نرفته است. مادر جان‎اش هشت سال ایت می‎گوید آرزو دارم قبل از مُردن ببینم «رودم» عصا را می‎گذارد کنار. و او که هنوز خودش را همان بچه‎ی کوچک و به‎شدّت وابسته به مادر جان‎اش می‎داند، سالهاست که غمگین است که ای‎کاش زودتر عصا کنار برود و مادر جان‎اش دلش شاد شود و سالها و سالها بماند. یادش می‎آید نویسنده‎ای، در جای دیگر دنیا، و در گوشه‎ی دیگر تاریخ، وقتی مادرش مُرد، گفت دیگر علاقه‎ای ندارد زندگی کند. بعد از مرگ مادرش عمر زیادی نکرد.


    یادش می‎آید جمعه‎هایی که با مادر جان‌‎‎اش می‎رفتند بازار تا خرید کند. چه کوچک بود.    یادش می‎آید روزهایی که مادر جان‎اش قلبش درد کرد و مدّتی خانه نبود، جرأت نمی‎کرد برود بیمارستان... خاطرات را مرور می‎کند، و می‎بیند مادر جان‎اش همیشه نگران بود، و خوشی زیادی از زندگی ندید.


 پسرک هنوز و هر روز، برای مادر جان‎اش آرزوها دارد. و هیچ نکرده است... انگار دستانش بسته باشند. پسرک حتّی وقتی پیشِ مادر جان‎اش هست، دلش تنگِ اوست... پسرک خسته شده است از دردِ مادر جان‎اش... از غم و غصه‎ی مادر جان‎اش... می‎شود لطفاً کمی شادی به مادر جان‎ام   بدهید؟ 


 

  • Travis Travis

...I guess you could say I’ve a call

سه شنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۶، ۰۴:۴۹ ب.ظ


Dying
.Is an art, like everything else   
.I do it exceptionally well


"Sylvia Plath"
  • Travis Travis

داستانی که خیلی پلیسی نیست!

سه شنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۶، ۰۴:۰۳ ب.ظ

در داستانهای پلیسیای که همه میشناسیم، کمابیش همهی حدس و گمانهایِ کاراگاه/  پلیس، مُصیب است(خطایی هم باشد سریع اصلاح میشود و هر خطایی انگار اصلاحشدنی است). آخِرِ ماجرا نیز، همیشه، خوبوخوش تمام میشود، عامل شرّ پیدا میشود، و درد و رنجهایی که به بار آورده، معمولًا مرتفع میشود و زخمهای جسمی و آلامِ روحی و روانی نیز رفو. اگر هم نشد، به إجبارِ خوانندگان، بعد از مرگِ قهرمانِ داستان، باز قهرمان، بنحوی طبیعی یا غیرطبیعی، زنده میشود و شرّ را شکست میدهد. نظامِ جهانِ غالبِ داستانهایِ پلیسی، مثل خیلی داستانهای واقعی در زندگی واقعی دو قطب دارد: خَیر و شرّ.(و فهمِ من از زندگی معمولِ مردمانْ این است که غالباً همه چیز را دو قطبی و سیاه و سفید میفهمیم و نه طیفی وسیع و مدرّج و رنگارنگ.) 

امّا، زندگیْ داستانِ پُلیسی به سبکِ داستانهای شرلوک هومز و پوآرو و ... نیست که، حادثهای رُخ دهد، و بعد بدنبالِ شواهد بگردیم و با حدس و گمانهای منطقی و إستدلال، نتیجهای مشخّص و معیَّنْ حاصل کنیم: نتیجهی منطقیای کهایبسا، در آن شکْ رخنهای نمیتواند کرد. چقدر از زندگی ما اندیشیده و متأملانه است که، بخواهیم همان اندکک را نیز به کلیّت زندگیمان تعمیم دهیم؟ و چقدر از زندگیِ ما را علل مخفَّفه و تصادفِ محض و بختوإقبال تشکیل داده است؟ 

راویِ اصلیِ داستانِقولْ: مرثیهای بر رُمانِ پُلیسی"(که خود پُلیسی پیرسال است)* در جایی خطاب به کسی که تخصصاش داستانِ پُلیسی است میگوید: « شُما دُنیایی میسازید که بتوان برآن پیروز شد.»(یا شاید باید تأکید کنم: ضرورةً باید برآن پیروز شد) دُنیایی مثلِ بازیِ شطرنج: خانهها از پیش مشخّص، تکنیکها، تحلیل، روش، اصول، حرکت و ... ، جایِ همه چیز مشخّص و معیّن است، تنها لازم است مقداری هوش و منطق و استدلالِ قیاسی و استقرایی، و روابطِ علّی-معلولی بدانیم. اگر مُهرهای حرکتی میکند، لابُد علّتی داشته است، نظامِ جهانْ نظامی علّی-معلولی است. چیزی بیعلّت نیست. همه چیز روشن است و یا روشن خواهد شُد، فقط اندکی صبر لازم است؛ آفتابِ حقیقت آخرالأمر طلوع خواهد کرد.

شخصیّتهای داستانهای پُلیسی نیز غالبًا بسیارتیزهوشاند و دقیقالنظر، با علمی از علوم آشنایی خوبی دارند، فرهیختهاند و به منطق مسلّط، و البته نوعًا تُهی از عاطفه(یا کم عاطفهاند، یا عاطفه مهمّ نیست یا کم اهمیّت است!). جنایتی که اتّفاق افتاده، بیشتر چیزی چونان حلّ مسألهای در ریاضیّات است، کاراگاهِ تیزهوشِ داستان نیز در وهلهی نَخُست برایِ نَفْسِ لَذَّتبُردن میخواهد جنایت را حلّ کند، مثل یک ریاضیدان که مسألهای را حلّ میکند. منطقِ سرد بر جهانِ داستانِ پُلیسی حکمفرماست، انگار همه چیز از عاطفه تُهی است. بیشتر جنایتکارها نیز، آدمهایی تیزهوشاند و حتّی فرهیخته و بسیار منطقی

داستانِ پُلیسی جهانِ ایدهآلی است! امّا جهانِ واقعی، نامنتظر نیست حادثهای ساده، تمام حساب و کتاب ما را به هم بریزد، بسیاری علل درکارند که ما از آنها کمترین اطّلاعی نداریم. داستانِ قولِ دورنمات، هم آن نظامِ دو قطبیِ خَیر و شرّ و هم علّیومعلولی را بر هم میزند، دستِ امور مخفی و شانسی و تصادفی باز میشود، و کاراگاهِ باهوشِ داستان که از برایِ شکارِ قاتلیکه اصلًا باهوش نیست و کودن نیز هست، کمین کرده، هرگز قاتل را دستگیر نمیکند. حادثهای مضحک اتّفاق میافتد، همچنان که حادثهای احمقانه باعث شده بود قاتل بعد از قتل نخست چندین قتل را مرتکب شود

چه میخواهم بگویم؟ دارم میگویم انتظاراتِ ما ضرورةً وَجهی منطقی ندارند، و لزومًا برآورده نیز نمیشوند: واقعیّت زندگی این است. یا دقیقتر: یکی از واقعیّات مهمّ زندگی بنظر(و تجربهی) من این است. حالا اگر کسی به بیماری سختی مبتلاء شده باشد و مُدام بگوییم(حتّی آقا یا خانم پزشک)، بهتر میشوی، خوب میشوی و فلان است و بیستار، و آزمایشها بهمان چیزهای خوب هم نشان میدهند(کنار بسیاری چیزهای ناخوب)، شاید بد نیست به بیماری که مبتلاء است، لابُد درد هم متحمّل میشود، اندکی حقّ داد که نگران باشد، حتّی ناامید باشد و افسرده(هرچند اینها ذیلِ حقّ و حقوق قرار نگیرند!)، اگر کسانی--از دوستان، آشنایان و اقوام و ...--، مُدام میگویند خوب میشوی و ... ببین فلان است و بهمان، شاید بد نباشد به واقعیّتها بیشتر توجّه کنند تا بهتر بفهمند وضع اینقدرها هم خوب نیست که "تصوّر" میکنند

اینکه من چه "تصوّری" از واقعیّت دارم و "واقعیّتِ بالفعل" چیست، دو چیزاند. و اینکه بخواهم آن تصوّرِ ایبسا ناراستِ خودم و تجربه ناشدهام از واقعیّت را به کسی که دارد دردی میکشد و رنج و محنتی میبرد، مدام گوشزد کنم، شاید چندان هم با واقعیّتِ صُلب و سختِ کسی که دارد دردی و رنجی متحمّل میشود، موافق نیفتد
شاید بد نباشد که گاهی این سخن حکیمانه را با خودمان تَکرار کنیم:


امور و افعال همان اند که هستند و آثار و نتایج شان نیز همان خواهند بود که خواهند بود؛ پس چرا از فریب خوردن خوشمان بیاید؟**



*
از این داستان دو ترجمه به فارسی بدست داده شده است: عزتالله فولادوند از روی ترجمه‌ی انگلیسی(بدونِ عنوانِ دوم)، و محمود حسینی‌زاد از روی اصلِ آلمانی(با عنوانِ دُوُم-ولی بجای "مرثیه"، ترجمه کرده است "فاتحه".)

**و فکر می‌کنم این جمله را کسی جایی ترجمه کرده بود اما کی و کجا یادم نیست

  • Travis Travis

AML-99

سه شنبه, ۱۱ مهر ۱۳۹۶، ۰۷:۴۶ ب.ظ

چهارشنبه ای که گذشت، حالش خیلی بد شده بود، اواخر شب از بخشی به بخش دیگر منتقلش کردند، وقتی داشت به جای دیگری منتقل میشد، دراز کشیده بر تخت، شنید که کد 99 را اعلام کردند. و دید که پزشکان و پرستاران به کدام اتاق رفتند. بیست سالش بود، و چند سالی بود مبتلاء به سرطان، این ماه ها سخت ناخوش شده بود و بستری شده بود. شب دیروقتی بود که حالش بد شد، گفتن حالش بد نبوده خیلی. یکهو بد شد. من البته بعد از این همه سال کد 99 را می شناسم. دوام نیارود و تمام کرد. دو ماهی از دوستی ما می گذشت. قرار بود برایش چیزهایی ببرم. یکی دو کتاب و کمی موسیقی. همیشه شکایت می کرد که همه ی دوستانش از پیشش رفته اندچون سرطان دارد. همیشه از تنهایی اش غمگین بود. حتی کسانی از خانواده نیز به او سر نمی زدند. تنها کسانی که سر می زدند: مادرش بود و یکی از خواهرانش و پدرش و برادری کوچک. آن شب هم کسی نبود. ساعتی قبلتر مادرش بخاطر خستگی رفته بود خانه، قرار بود خواهر یا پدرش بیایند. حالا مرده است، بدون اینکه عزیزانش پیشش باشند، بدون اینکه یکی از این چند دوست همدردش پیشش بوده باشند و بدون اینکه کتابها و موسیقیها بدستش رسیده باشد. آن لحظات آخر هم فریاد میزد از درد. بعد یکهو سکوت و بعد هم کد99. فریادش هنوز توی گوشم زنگ میزند. الان نمی دانم آن دوستانی که ترکش کردند چه احساسی دارند. ولی مهم نیست هر احساسی دارند. با غصه ی سنگینی بر دلش از تنهایی، تنها مرد. همیشه دیر می رسیم...

  • Travis Travis

موعظه: آداب مراوده با محبوب

سه شنبه, ۱۱ مهر ۱۳۹۶، ۰۷:۳۶ ب.ظ

اینطور هم نیست که اگر محبوب--مرد یا زن--، چون  پیشتر با کسی بوده، آن "کس" بی مایه و یا عوضی و یا چه و چه باشد. و اینطور هم نیست اگر محبوب ات رفت، و با کس دیگری بود، آن کس تجسم زشتی باشد، و یا محبوب رفته، آدمی وقیح باشد. فکر می کنم زشتی و وقاحت و بی مایگی این است که چنین تصوری از محبوب و کس دیگری(محبوب سابق محبوب،  یا محبوب فعلی محبوب رفته) داشته باشیم. و البته فکر می کنم کسی که چنین فکرتی دارد و وقتی محبوبش رفت دچار خروش و خشم غیرمعقولی می شود(در اینجا علت/علل جدایی مدخلیت چندانی ندارد)، احتمالا تصورش از محبوب(حاضر یا رفته) نه چونان انسانی است که خودش اراده دارد و آزاد است و  حق انتخاب، بلکه شئ ای است که نه اراده ای دارد و نه آزادی ای: "من باید بر او مسلط باشم و برایش انتخاب کنم"؛ و احتمالا برایمان آشناست: «من صلاح "او" را("صلاح تو را") می خواهم».[و معلوم نیست چه کسی صلاحیت مرا برای تشخیص خیر و صلاح دیگری مشخص میکند، و یا چه معیار و ویژگی ای باید در کار باشد تا من این صلاحیت را احراز کنم. این دیگری میخواهد محبوب باشد یا فرزندم و یا دوستم و همسایه و ماد رو پدرم، یا هرکس دیگری.] محبوب حاضر یا رفته، انسان است و آزاد، و امکان انتخابهای دیگری نیز دارد، و البته شئ نیست. -- البته این نیز هست که، سهل است موعظه کردن، عمل کردن سخت است! کاشکی خود من کمی به مواعظ خودم گوش دهم!*


_____________________

*در اینجا در مد نظرم این تلقی است که دیگری شئ نیست و انسان است و شخصیت دارد و اراده و تصمیم می گیرد و اختیار دارد و به هیچ کسی وابسته نیست تا انتخاب کند و تصمیم بگیرد و عملی انجام بدهد. می خواهم بگویم امیدوارم خود من بتوانم بیشتر به دیگران به چشم انسان نگاه کنم تا شئ. فکر می کنم میزان دخالت ما در زندگی دیگران بخش اعظمش بخاطر همین است که فکر می کنیم "او نمی تواند تصمیم درست بگیرد" یا "خام است" یا "کم دانش" یا "ما بهتر از او می فهمیم" و ... و ...، و اینها همه، دخالت است و نه کمک. این نیز هست که، اینکه  تصور می کنم: یار تازه ی محبوب رفته یا یار قدیم محبوب و یا خود محبوب رفته، بد است چون دیگر با من نیست، و یا چون پیشتر با کسی بوده، حاصل همین تصور نادرست است که محبوب و دیگری را شئ می بینیم و نه انسان. تو گویی من "مالک" محبوب هستم(و می دانیم مالکیت صفت شئ است و نه انسان، برده داران همین تصور را داشتند فکر می کردند برده ها شئ هستند نه آدمی. اینجا فرق زیادی بین برده دارو  چنان عاشقی-مرد یا زن- نیست.) 

بعد التحریر: و اگر کسی روحیه اش را داشته باشد و توانش را می تواند به محبوب حاضر برای بهبود آسبی که از ترک محبوب سابقش خورده کمک کند، و در حالتی ایده آل تر شاید بتواند به محبوب رفته کمک کند. واقعیت را البته نمی دانم! اینها که گفتم ایده آل من بودند. 

  • Travis Travis

بیماری: مرز مالی و مرزهای عاطفی(/انسانی)

سه شنبه, ۱۱ مهر ۱۳۹۶، ۰۷:۲۶ ب.ظ

برایم تعریف می کرد که یکی از دوستانش وقتی بیماری ای مشابه بیماری خودش گرفت، آدم شناخته شده و معروفی بود. بیماری سخت بود و طاقت سوز، آن دوست دوست من آنقدرها پول نداشت که از مخارج سنگین دوا و درمان و بیمارستان برآید، می خواست برود بانک وامی بگیرد، تا مدتی دوا و درمانش پیش برود، برای مخارج بعدی هم شاید راهی پیدا شد. همو، رفته بود پیش دوستانش، دوستانی قدیمی و نزدیک و صمیمی--و توجه دارم که صمیمی بودن و نزدیک بودن ربطی به "قدمت" ندارد--، تا یکی از ایشان "ضامن"اش شود. همه ی آن دوستان نزدیک و صمیم دست رد به سینه اش زدند(و من بعض این دوستانش را می شناسم و می دانم آنقدرها ثروت داشتند که می توانستند به او کمک کنند و می دانم بعض از ایشان مدیون او بودند). در نهایت آمده بود پیش دوست من که با او بیماری مشترک داشت، می دانست خود او هم بخاطر هزینه های کمر شکن دوا و درمان زیر قرض است. پاسخ این دوست چه بود؟ گفت: چشم. رفت و ضامن شد. آن آدم شناخته شده زنده نماند و مرد. دوست من همچنان دارد قسط بانک می دهد. یک روز همسرش گفت تو چرا رفتی و ضامن شدی در صورتی که هیچ کدام از دوستان دیگرش ضامن نشدند؟ مگر آدم بدحسابی بوده؟ دوستم به همسرش گفت بدحساب نبوده. یک بار هم در همین بیماری پول کم آوردیم او قرضمان داد. نکته این است که، آن دوستان دیگرش فکر می کردند او می میرد، و اگر ضامن بانک شوند فردا باید اقساط وام را بدهند، و اگر پولی قرض دهند کسی نیست پولشان را برگرداند. من ولی فکر کردم زنده می ماند! تفاوت ما در کمک کردن همین بود. الان برای آن فرد شناخته شده و معروفی که در هنگام بیماری، همه ی دوستانش هم بلحاظ مالی و هم عاطفی به او پشت کردند--جز یکنفر--، در شهرش هر ساله بزرگ داشت می گیرند. اما چه سود؟ او تا بود، نه اینکه قدر حضورش را بدانند، چون فلان خدمات را کرده بود، قدر بودنش چونان یک آدم و دوست را باید می دانستند و نداستند. 

سهل است که سینه چاک کنیم که فلانی دوست صمیم ماست، و ... و ... اما اگر به وقت سختی کاری از دستمان برآید و نکنیم، فکر می کنم خطای بزرگی کرده ایم. البته هیچ کس گریبانمان را نمی گیرد که چرا نکردی، و شاید وجدانمان هم گریبانمان را نگیرد، شاید هم بگیرد. ولی فکر نمی کنم عذاب وجدان بعد از اینکه کار از کار گذشته، کاری بتواند بکند. چیزی که از دست رفته، رفته.  

  • Travis Travis

بریم بترکیم!

سه شنبه, ۴ مهر ۱۳۹۶، ۱۰:۵۶ ق.ظ

بیست هفته تا مثلاً چه کنند؟ لابُد کمی زمان را کش بدهند، کمی "زنده بودن" را و نه "زندگی" را کش بدهند، کمی مُردن را کش بدهند، کمی همه ی چیزهای مزخرف را کش بدهند، کمی کش دادن را کش بدهند، کمی درد را کش بدهند، کمی همه ی چیزهای بد و افتضاح این روزهای به غایت مزخرف را کش بدهند. خُب که چه بشود؟ بقول هدایت بریم بترکیم!

  • Travis Travis

و خاک زخم شد...

سه شنبه, ۴ مهر ۱۳۹۶، ۰۱:۴۰ ق.ظ

به صفحه خیره شدم . و فقط خیره. توی درمانگاه بچگی خودم می‎دیدم. جلوم ایستاده بود. با موهای بلند. چشمانش نگران بود ولی پوزخندی یا لبخندی هم به لب. گاهی می آمد دستش را میگذاشت روی پیشانی عرق کرده ام. گاهی دست روی قلبم. یک بار هم دستش را کرد توی سینه ام تا ببیند خون در قلب مانده و گرم هست هنوز؟ اصلا زنده ام؟ رفت لب پنجره ایستاد باز نگاهم کرد. انگار بغضی هم کرده بود. لبخند یا پوزخندش کم کم محو شد. لبها دوخته انگاری. بچگی ام چقدر روشن بود. می آمد نزدیک تخت و سرش را می آورد نزدیک صورتم. و دور میشد باز. و باز تکرار میکرد. خواستم انگشتهایم را فرو کنم توی موهایش و نوازشش کنم. دستم را گرفت. گذاشت روی سینه ام. انگار که مرده ام. چشمانم را هم بست. آرام کنار گوشم با لبهای سرخش گفت من تو را نوازش میکنم. با پشت دستش آرام صورتم را نواخت آرام روی پوست سرم دست کشید. برایم چیزی میخواند و من هم زمزمه میکردم، انگار لالایی. کودکی ام آمد بغلم کرد. سرش را در سینه ام فرو کرد و گریست. کودکی ام لبخندش گم شد. خودش هم در بیمارستان ماند. پیش همان مورفینها. انگار همانجا مُرد. کودکی ام درختی نشد، حتی در حیاط بیمارستان. کودکی ام افتاد توی سطل کنار مورفینها. اما انگار از بیمارستان بدنم خیس اشک باشد. هنوز خیسم.

  • Travis Travis

Shame

دوشنبه, ۳ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۲۰ ب.ظ



ایوا: بعضی وقتها همه چیز مثل یک رویا به نظر میرسه. دیگه رویای من نیست، مال یکی دیگه است که من هم به زور توی اون نقش دارم. فکر می کنی چی میشه وقتی کسی که خواب ما رو دیده از خواب بپره و از اونچه دیده شرمگین بشه؟


________________________

احساس این روزهای من همین است. انگار در کابوس یکنفر دیگر به زور نقشی به من داده باشند. و برخلافِ گفته ی مسیح، نقش "Sygdommen til Døden" را به زور به من داده باشند انگار. و انگار قرار نیست آن آدم از خواب، بیدار شود. هر چند اگر هم بیدار شود و حتّی اگر هم شرمنده شود، دیگر دیر شده، نقش را به زور به من داده اند و به زور در آن کابوس بوده ام. کار از کار گذشته...



  • Travis Travis