تَکوین


دنبال کنندگان ۱۰ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آخرین نظرات
  • ۲۰ اسفند ۹۶، ۲۲:۵۷ - سوده
    ممنون

AML-99

سه شنبه, ۱۱ مهر ۱۳۹۶، ۰۷:۴۶ ب.ظ

چهارشنبه ای که گذشت، حالش خیلی بد شده بود، اواخر شب از بخشی به بخش دیگر منتقلش کردند، وقتی داشت به جای دیگری منتقل میشد، دراز کشیده بر تخت، شنید که کد 99 را اعلام کردند. و دید که پزشکان و پرستاران به کدام اتاق رفتند. بیست سالش بود، و چند سالی بود مبتلاء به سرطان، این ماه ها سخت ناخوش شده بود و بستری شده بود. شب دیروقتی بود که حالش بد شد، گفتن حالش بد نبوده خیلی. یکهو بد شد. من البته بعد از این همه سال کد 99 را می شناسم. دوام نیارود و تمام کرد. دو ماهی از دوستی ما می گذشت. قرار بود برایش چیزهایی ببرم. یکی دو کتاب و کمی موسیقی. همیشه شکایت می کرد که همه ی دوستانش از پیشش رفته اندچون سرطان دارد. همیشه از تنهایی اش غمگین بود. حتی کسانی از خانواده نیز به او سر نمی زدند. تنها کسانی که سر می زدند: مادرش بود و یکی از خواهرانش و پدرش و برادری کوچک. آن شب هم کسی نبود. ساعتی قبلتر مادرش بخاطر خستگی رفته بود خانه، قرار بود خواهر یا پدرش بیایند. حالا مرده است، بدون اینکه عزیزانش پیشش باشند، بدون اینکه یکی از این چند دوست همدردش پیشش بوده باشند و بدون اینکه کتابها و موسیقیها بدستش رسیده باشد. آن لحظات آخر هم فریاد میزد از درد. بعد یکهو سکوت و بعد هم کد99. فریادش هنوز توی گوشم زنگ میزند. الان نمی دانم آن دوستانی که ترکش کردند چه احساسی دارند. ولی مهم نیست هر احساسی دارند. با غصه ی سنگینی بر دلش از تنهایی، تنها مرد. همیشه دیر می رسیم...

  • Travis Travis

نظرات (۲)

همین است که یکی مثل من، ایده‌آل‌گرا و ایده‌آل‌پرور درباره دوستی، یک جایی می‌فهمد که باید پذیرفت دوستی‌های صادق و اصیل و کامل کمند، شاید اصلاً نشود پیداشان کرد. رابطه‌ها ناقصند، بیشتر وقت‌ها یک جایشان لنگ می‌زند و گاهی درست وقتی که بهشان احتیاج داریم ناپدید می‌شوند.
پاسخ:
و همینطور شاید باید پذیرفت که آدمها تغییر می‌کنند مثلِ همه چیز دنیا(حالا علّت تغییر هرچه که باشد)، چیزی ثبات و قرار ندارد: واقعتی که البته دردناک است شاید، هرچند بارها تکرار شود و تجربه تلخش مثل زهر گوشه‌ی جانت خانه کند. و شاید ناقصیم چون آرزوی کامل بودنِ آدمی‌زاد آرزوی مُحالی است که قصه‌اش از بچگی توی گوشمان خواندند، امّا واقعیّت نداشت(یا من فکر می‌کنم واقعیّت ندارد). منِ کمالگرا هم-یا فکر می‌کنم کمالگرا هستم-، وقتی سرم به سنگِ سختِ واقعیّت خورد، که همین نُقصانهای خودم را دیدم در مواجهه با دیگران-که وقتی باید کنارشان می‌بودم، نبودم. امّا خُب این هم واقعیّت است که همین ایّام متلاطمِ این روزگار، خیلیها رفتند و کسانی علیرغمِ سختیها و تلخیهای زندگی خودشان، مانده‌اند کنارم(فقط خوش شانس بوده‌ام برخلاف دیگرانی که اینقدر شانس نداشته اند). کسانی که مانده‌اند چه اندک و چه مهربان... دلگرمی‌ام...  
چقدر تلخ بود...با خوندن این پست ناخوداگاه توی ذهنم اومد که موقع رفتن من تنها هستم یا کسی هست کنارم؟اصلا زمانش کی هست؟نکنه فردا باشه؟
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی