تَکوین


دنبال کنندگان ۱۰ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آخرین نظرات
  • ۲۰ اسفند ۹۶، ۲۲:۵۷ - سوده
    ممنون

۱۴ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

بَثِّی وَحُزْنِی

جمعه, ۳۰ مهر ۱۳۹۵، ۰۳:۲۲ ق.ظ

"قَالَ إِنَّمَا أَشْکُو بَثِّی وَحُزْنِی إِلَى اللَّهِ"(۱۲:۸6)

"گفت درد و اندوهم را با "الله" در میان مینهم".

اینها سُخَنانِ یعقوب است. سخنی از سر اندوه و استیصال.
در کتابِ ایوب آمده:

הֵן-תֹּחַלְתּוֹ נִכְזָבָה


یعنی: اینکْ اُمید بر او باطل است.

 استیصال یعنی چه؟!

  • Travis Travis

!Blow, blow, thou winter wind

جمعه, ۳۰ مهر ۱۳۹۵، ۰۲:۵۶ ق.ظ

Blow, blow, thou winter wind! Thou art not so unkind As man’s ingratitude.

As You Like It, Act II, Scene VII

بِوَز، بِوَز، ای باد زمستانی! تو همانند مردم ناسپاس آنقدر نامهربان نیستی.

آنچه دلخواه توست، پرده دوّم صحنه‌یِ هفتم.

  • Travis Travis

چشمانم ستاره بود، پُر از آسمان!

جمعه, ۳۰ مهر ۱۳۹۵، ۰۲:۵۰ ق.ظ

در عهد شباب، و ایّام خردگی، شبهای زیادی به ضرورت برق رفتن و یا هزار اتفاق بی‌ارتباط و یا از سر شوق کودکی به آسمان خیره میشدم. آن روزها کتاب «صُوَرُالکَواکِب» خواجه‌یِ طوس را در جایی دیده بودم. 8 ساله بودم. چیزهایی از شکلها فهمیدم، آشنا بودند. مدّتی بود که در آسمان میدیدمشان. شب می‌نشستم و با تکه پاره‌های کاغذ، نقش و نگار صُوَرِ فلکی را نقاشی میکردم. خوش داشتم نقشه‌یِ آسمان را بکشم. دوست داشتم راه‌های آسمان را بدانم!

چشمانم ستاره بود، پُر از آسمان!

  • Travis Travis

و خاتمة الکآبهْ

چهارشنبه, ۲۸ مهر ۱۳۹۵، ۰۹:۱۵ ب.ظ

با یادی... !


منفایَ: فلاّحون معتقلون فی لُغة الکآبهْ

منفایَ: سجّانون منفیون فی صوتی..

و فی نغم الربابهْ

منفای: أعیاد محنّطة.. و شمس فی الکتابهْ

منفایَ: عاشقة تعلِّق ثوب عاشقها

على ذیل السحابهْ

منفایَ: کل خرائط الدنیا

و خاتمة الکآبهْ



تبعیدگاهِ من: بَرْزِگَرانی‌اند که در زبانِ اندوهْ دربَندند

تبعیدگاهِ من: زندانبانانی‌اند که در صدایِ من ...

و نغمهء رُباب‌ْ تبعیدند.

تبعیدگاهِ من: أعیادِ[اندوه‌هایِ] مومیایی شده است ...  و خورشیدی است که دست اندر کار نوشتن است...

تبعیدگاهِ من: زنی است عاشق که پیراهنِ معشوق‌اش را به دنباله‌یِ ابری آویخته

تبعیدگاهِ من: همه‌یِ جغرافیایِ جهان

و پایانِ اندوهْ.

............

 بخشی از شعرِ «ریتا ...أحبینی» از «محمود درویش».
عنوانِ "با یادی" از من است. شعر را بخاطر رفیقی یکّه ترجمه کرده‌ام. هرچند کاری است نه خورای بود و نُمود و حضورِ او.
توضیح یکُم: «
الکآبهْ» هم معنایِ «غم و اندوه» عمیق و شدید دارد و هم «افسردگی»، به نظرم میرسد منظورِ درویش همانست که آورده‌ام نه «فقط» افسردگی. بلکه اندوهی که افسردگی را هم شامل است. «خرائط» هم معنایِ «نقشه جغرافیا» را در خود دارد و هم «جغرافیا(چونان مکان)»، محمود درویش گاهی تعابیر دو پهلو استفاده میکند، به نظرم اینجا نیز چُنین چیزی مدّ نظر او بوده است. موسی اسوار در ترجمه‌اش کارهای دیگری کرده، سلیقه و دقّتها البته متفاوت است! اینجا سلیقه و شناخت و دقائق مدّ نظر من از شعرِ معاصر عرب-عموماً- و شعر و شخصیّت محمود درویش-خصوصاً-، دست اندر کار بوده است.

توضیحِ دُوُم: ترجمه‌یِ اشعاری که درویش با ذکری از «ریتا» یعنی همان معشوقه‌یِ وفادارش در دُنیای واقعی انجام داده، دشواریهای خاصّی دارد. لحن عاشقانه و حماسی در کنارِ بارِ سیاسی‌یِ اشعار او در هم آمیخته میشود، و این کار را سخت میکند. بماند که اساساً ترجمه ناپذیر است-به نظر من-، تنها میشود کارهایی کرد، کارهایی نه چندان زیاد!
توضیح سوم: من البته چندان توانا نیستم، کاری کردم ناچیز. و البته در فرصتی بسیار کوتاه.


  • Travis Travis

" إِنِّی کُنتُ مِنَ الظَّالِمِینَ

چهارشنبه, ۲۸ مهر ۱۳۹۵، ۰۸:۲۷ ب.ظ


  • Travis Travis

ذکر الموت

چهارشنبه, ۲۸ مهر ۱۳۹۵، ۰۷:۵۵ ب.ظ

 قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِی تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلَاقِیکُمْ: بگو هرآینه مرگی که از آن گریزانید، به شما رسنده است. (8/62)

ابوحامد غزالی در کتاب "ذکر الموت" می‌نویسد، سه دسته مواجهه‌یِ با مرگ وجود دارد: یکی) کسانی که «حریص مولع=شیرین می‌زیند» (نه شیرین زندگی میکنند! بل تنها شیرین زنده‌اند) و آنقدر تعلقات و اموال دارند و گرد خود «همه‌چیز» جمع میکنند که از مرگ می‌هراسند. هراسِ از دست دادنِ «داشته»، همیشه گریبانِ ما را گرفته است. هراسِ از دست دادنِ: «شغل، حیثیّت اجتماعی، مقبولیّت نزدِ دیگران(خواه اندک و خواه بسیار)، محبوبیّت، محبوب/معشوق/دوست/رفیق/آشنا، خانواده، کَسان، ثَروَت، شهرت، منزلت، قدرت، علم و غیره.» مولوی نیز آگاهانه میگفت: «مرگ هر یک ای پسر همرنگ اوست/ پیش دشمن دشمن و بر دوست دوست»، اگر هراسِ از دست دادن داشته باشیم، هراسناک خواهیم مُرد. امّا نکته آنست که ما تنها یکبار نمی‌میریم، بارها می‌میریم، مرگِ تن و زیر خاک دفن شُدَن، تنها گوشه‌ای از مَرگهای مُکَرَرِ ماست که تا پیش از آن «تجربه» می‌کنیم. هر مطلوبی که «از دست» برود(شغل، حیثیّت،مقبولیّت و ...)، ما یکبار می‌میریم، زندگی را تمام شده، و خود را نگونبخت می‌یابیم. آنچه از «دست» می‌رود، دلی حسرتناک، به جا مینِهَد، ولی دلِ حسرتناکِ «هرزه‌گرد» من، تنها حسرتناک نمیماند، بلکه، تا وقتی که هست در «هراس» می‌زید. زندگی‌یِ هراسناک، و دلِ حسرتناک، همان زنده‌نبودن و مردگی است! این دسته اگر بزبان هم اذعان نکنند، و تصوّر کنند که هراسی از مرگ ندارند، در بُنِ جانْ سخت از مرگ بر خود می‌لرزند؛ این دسته، اول بخ خَیالِ خامِ خودشان شیرین می‌زیند، امّا همیشه در هراسی به سر میبرند و در نهایت، تلخ می‌میرند. گو اینکه زندگیشان نیز، علیرغمِ شیرینی ظاهری‌اش، حسرتی و هراسی عمیق را با خود به همراه دارد. دو دیگر) افرادی‌اند که از وضعیتِ روحی خود راضی نیستند(=تایبِ مُبتدی) و در آرزوی در رسیدن روزگار بهتری خَیال و آسمان و ریسمان میبافند. امّا عزم و اراده برای تغییر، و به تعبیر غزالی «توبه» را ندارند. این کَسان البته در پیِ «تغییراتِ انقلابی و ناگهانی‌اند» نه تحوّلی «آرام، تدریجی، و آهسته و نَرم»، تنها آرزو میکنند روزی برسد و دستی از غیب برون آید و کاری بکند، و آن دستِ از غیب برون آمده، در وجودشان چنگی بزند و «رستاخیزی ناگهان» به پا کند، و سرزمین خُشکِ وجودشان را زیر و زبر کند. اینان شب و روز را با دلی حسرتناک و جانی مغموم و محزون و نَفْسی/وجدانی که دائم ندامتشان میکند سپری میکنند. اینان نیز طرفی بر نمی بندند. این دسته‌یِ دُوُم نیز مبتلاء به «آرزو‌اندیشی»اند، مُدام خوش دارند چیزی باشد و جُز آرزوی بودِ چسنان چیزی کاری نمی‌کنند، عُمر عزیزشان را صرفِ آرزوها و آمالی میکنند مُحال. همین نکته باعث «انفعال» ایشان میشود، و اندک اندک فکرتِ «انفعال» در روان و وجودشان «راسخ» میشود، ترسیخِ این فکرتْ ما را به نابودی استعدادها و فرصتها و توانها و امکانات و انگیزه‌ها، و غیره میکشاند. سدیگر)  کسانی‌اند که خود به استقبال مرگ میروند(عارفِ منتهی). چه آنکه نه تعلّقی به این دنیا دارند و نه دلنگران امرو گذرایند. ما می‌میریم، چون زندگی می‌کنیم. این نکته‌ای است بَس بدیهی و واضح، و در عین حال، پنهان افتاده از چشمِ ما. همین است که کسانی که خود به استقبالِ مرگ میروند، در واقعْ زندگی‌یِ بسامانتر، و آزموده‌تری دارند. و آنکه آزموده‌تر، در زندگی پُخته‌تر و سخته‌تر.
به نظرم میرسد که هر کسی میتواند بهره‌ای از آن «عارف منتهی» یا به استقبالِ مرگ روندگان، میتواند داشته باشد.
از پیامبر اسلام، حدیثی را نقل کرده‌اند: «
أَکْثِرُوا ذِکْرَ هادم اللَّذَّاتِ یَعْنِی الْمَوْتِ» یعنی: «بسیار از غارت کننده‌یِ لذتها، یعنی مرگ، یاد کنید.» اگر این استدلالِ ساده درست باشد که: ما میمیریم چون زندگی میکنیم، پس باید سخنِ پیامبر را اینچنین فهمید: یادِ بسیار مرگ، همبسته با یادِ بسیار زندگی است. و «یاد» کردن نیز ظاهراً محتاجِ مراقبت است. مراقبه کردن، یعنی به زندگی خودمان عطف توجّه را داشتن.
اگرچه در کلامِ "غزالی" میتوان مناقشه کرد(و به نظرم مناقشت بسیار میتوان کرد) اما از نظرِ روانشناختی سخنی است دُرُست، فرزانگانِ دیگری نیز پیش از او و پس از او سخنانی ازین دسته بسیار گفته‌اند.

من چقدر مرگ‌ اندیشم؟ و چقدر دُرُست زندگی کرده‌ام؟ این روزها از مرگ میترسم! هم بخاطر داشته‌هایِ کذایی-که از دست رفته و میرود، و هیچوقت نتوانستم چنانکه باید بجای اهلِ داشتن، بشوم اهلِ بودن- و هم بخاطر نکرده‌ها و آرزوهایی که از سرِ بی‌همّتی و ضعفِ اراده، نتوانسته‌ام محققشان کنم. 
.............

* تعبیرِ «بودن/داشتن» در فحوای کلامِ فرزانگان کُهن بسیار تَکرار شده است. امّا در روانشناسی و فلسفه جدید نیز محلّ توجّه و بحث و فحص جدّی قرار گرفته است. من هر دو معنا-که بسیار به یکدیگر نزدیکند- را در نظر داشته‌ام. هم اریش فروم کتابی دارد به عنوانِ «داشتن یا بودن»(ازین کتاب دو ترجمه در دست است، ترجمه اول از احمد تبریزی خوب نیست، ترجمه دُوُم خوب است امّا نام مترجم در یادم نیست)، و هم گابریل مارسل، فیلسوف و نمایشنامه‌نویس فرانسوی، کتابی دارد با عنوان «بودن و داشتن»، که صدیقه فراهانی ترجمه و نشر پارسه منتشر کرده است.

  • Travis Travis

بحبوحه‌یِ زندگی

يكشنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۵، ۱۱:۲۲ ب.ظ

فکر میکنم، هر سال، ماه، روز، ساعت، دقیقه و ثانیه و «آنی» که، از زندگی پیشرفته، و ذره ذره عُمرم رفته، قدر «عُمر و زندگی»یِ تَکرار ناشدنی را بهتر کشف کردم و شناختم، امّا اینکه بنحو بیرحمانه‌ای به إِبتلائات عدیده دُچار آیی، و مایه و عصاره‌یِ جوانی‌ات را این إِبتلائات- بِکَشَد و از بین ببرد، برایِ من براستی مایه‌یِ دِریغ است.

در مورد گودل نوشته‌اند که تمامِ عُمر، بیمار بود-اواخر عُمر به پارنویا دچار شد و همین او را کُشت-، هم خودِ گودل بارها به نزدیکانش گفته بود و هم دیگران نوشته‌اند که، گودل هر وقت از سلامتی نسبی برخوردار بود، کاری میکرد شگفت. اینجا هیچ نمیخواهم خود را با گودل قیاس کنم! شوخی ابهانه‌ای خواهد شد-و من  تا این حدّ به بَلاهت کشیده نشده‌ام. میخواهم بگویم: هر وقت سلامتی-هرچند نسبی- داشته‌ام، کارهای خوبی کردم. هنوز هم گمان میکنم که مقالاتی که در 26 سالگی نوشتم-بعد از دو سال که با مرگ دست و پنجه نرم کردم-، از بهترین مقالات 15 سالِ اخیر هستند. هرچند میدانم بسیاری کَسان با بیتوجّهی از کنارشان رد شدند- امّا میبینم که آنچه نوشته‌ام/گفته‌ام در «گفتار و نوشتار» چه آن کسان که بیتوجّه رد شدند چه آنها که توجّهی کردند، خود را هر روز بیشتر نشان میدهد. امّا ازین بیتوجّهی چه باک؟ به آنچه که کردم چُنان و چندان اطمینانِ قلبی داشتم/دارم که همچنان، چنان باوری، در من راسخ است. اگر بیماری نبود از بهرِ شکوفایی خود و مدد به دیگران چه کارها که میتوانستم کرد!

دریغم آنست که، در این ایّام که پختگی‌ام بیشتر شده، بیماری دوبارینه قوّت گرفته. احساس میکنم، تا ”حدودی“ سلامتِ نَفْس‌ام بهتر از چند سالِ پیش شده است- پیراسته‌تر شده‌ام. دروغهایم کمترند، و تصویر کاذبم کم‌فروغتر، کمتر ”میکوشم“ خود و دیگران را بفریبم. این روزها ”نه“ جِسم یاری میکند و نه جان. احساسِ تنهایی قوّت میگیرد، و تو ناتوانتر میشوی. «در عینِ تنها... بر ضد خودم و به طرفداری از هرچه مرا بویژه مرا- می‌آزارد و آسان بدستم نمی‌رسد، جبهه گرفتم»(نیچه: «دیباچۀ»* -به انسانی، زیاد انسانی). با خودم میگویم: حیفِ این شور و شوق نیست که اینقدر ”نابهنگام“ فروپژمرد و فروخسپد!

هرچند دارم سعی خودم را میکنم. ولی:

در بحبوحۀ زندگی، مرگ چنان مرا در محاصره گرفته است که هر ساعت ممکن است بر من دست یابد... (نامۀ 11 سپتامبر از نیچه با گاست).

..............

 * «دیباچه» از نظر ساختارِ زبانی واژه‌ای نادرست است(بخاطر امانت در نقلِ قول همین صورت نادرست را نگاه داشتم)، ولی کثرت کاربرد یافته. هرچند این کثرت کاربرد، حتّا به خامه‌یِ استاد فولادوند، مانع از نادرستی‌اش نمیشود. درستِ آن «دیباجه» است. بسط این  نکته زبانشناختی از حوصله این لحظه‌یِ «تَب‌زده» خارج است.

·          نقلِ قولها از دیباجه و کتابِ نیچه ازین کتاب است: نیچه، ج.پ. استرن، ترجمه: عزت‌الله فولادوند، ناشر: طرح نو.

  • Travis Travis

آرام میخزد!

شنبه, ۲۴ مهر ۱۳۹۵، ۰۳:۴۸ ق.ظ

چند سالِ پیش، دوستی «افسردگی» را تعبیر کرد به «افعی افسردگی». ولی انگار این «مار» شبیه «مارِ بوا» هم هست!
اندک اندک میخزد، و به دورِ تو حلقه میزند، خودش را دورِ تو میپیچاند، هر نَفَس، حلقه را تنگتر میکند، تو را میفشرد،
در خود فشرده میشوی. دندانهای نیش‌اش را هم اندک اندک در رگهای‌ات فرو میکند، زهر در همه‌یِ جسم و جانت
میپیچد، بدنِ سنگین‌اش هم بدنت را میفشرد، در خود فشرده میشوی، و، از شدّت زهر و فشار ماهیچه‌ها،
ناگهان فرو میریزی. ویران شدن خودت را به چشم میبینی. انگار که مُرده باشی ... امّا نمُرده‌ای، فلج شده، دلفسرده،
ماتم زده، محزون، و ناتوان، تو را به گوشه‌ای تُف میکند ...
تمام میشوی ...

  • Travis Travis

آخِرُ نَوْرَسٍ

چهارشنبه, ۲۱ مهر ۱۳۹۵، ۱۱:۰۷ ب.ظ

از میانِ نامه‌ها:

 از «سودان» برگشته، رفته به «مراکش»، از نامه‌هایِ آن روزها، و چند تماس شنیداری‌ای که داشتیم، میشد غُبار خستگی را بر کلمات و صدایش شَنید. از مراکش هدیتی فرستاد، حتّا پاکتی خالی هم از او، شادیبخش بود. همین که سلامت است، باعث خوشحالی بود. امّا نازُکای جانِ لطیف‌اش را سختیها فرسوده بود. آن روزها، عربی‌اش بهتر از گذشته شده بود. برایش شعری نوشتم، و فرستادم. زنگ زدو  گفت خوش دارم ترجمه‌اش را بشنوم از تو:


آخِرُ نَوْرَسٍ / قَرَأَ الشَّواطیءَ جالِسٌ/ قُربی،

و أَوَّلُ نَوْرَسٍ/ کَتَبَ الشَّواطِیءَ جالِسٌ

 

آخِرین مُرغِ دریائیْ

که ساحلها را خواند

نزدیک من است،

و أَوَّلین مُرغِ دریائیْ

که ساحلها را نوشت

نَزدیکِ من است.


ماهی از ماههای 2004


شاعر: «ادونیس»،  بخشی از شعر بلندِ: اسماعیل.

...............

*عربها از «نَوْرَسٍ» معانی عدیده‌ای مُراد میکنند. یکی‌اش پرنده‌یِ بهاری است. و یا پرنده‌ای که بهار اروپایی را بشارت میدهد. برای همین برای مرغ ماهیخوار یا مرغ دریائی «زُمَّجُ الْمَاء» را هم دارند. امّا چون در اینجا از صیغه جمعِ «شاطی»[=شواطی] (برای: ساحِل.) استفاده کرده، همان مرغ دریایی را باید گذاشت- البته تا جائی که عربیدانی ناچیز این ضعیف العقل قد میدهد.

  • Travis Travis

گُلِ آفتابگردان

چهارشنبه, ۲۱ مهر ۱۳۹۵، ۱۰:۴۶ ب.ظ

در پاسخ به نامه‌اش در گوشه‌ای نوشته بودم:

Ah Sun-flower! weary of time,

دوست داشت وقتی خسته و ملول است این شعر را با خود زمزمه کند.

اینکه میدانست بسیاری از اشعاری که خوش میدارد و لذّت میبرد را در حافظه دارم، شادی و رضایت، و آرامشِ خاطرِ غریبی را در چشمانِ نافذش مینشاند. به آرامی و نرمی لب میگوشد و به لُطفْ و لطافت میگفت: آن شعر را بخوان. و من با خوشحالی آن شعر را میخواندم.

وقتی نامه رَسید، نشان از خستگی‌اش داشت، نزدیک نبودیم تا بگوید شعری بخوان، و صدایم را بشنود. تلفن در دسترس‌اش نبود تا تماس بگیریم، تنها راهْ، نامه‌یِ کاغذی بود که حداقل دو هفته طول میکشید بدستمان برسد-اگر میرسید!

آن روزها چه پژمرده بودیْ گُلِ آفتابگردان.  

  • Travis Travis