تَکوین


دنبال کنندگان ۹ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آخرین نظرات
  • ۲۰ اسفند ۹۶، ۲۲:۵۷ - سوده
    ممنون

۶ مطلب با موضوع «حدیث نَفْس :: بیماری به سویِ مرگ» ثبت شده است

بَثِّی وَحُزْنِی

جمعه, ۳۰ مهر ۱۳۹۵، ۰۳:۲۲ ق.ظ

"قَالَ إِنَّمَا أَشْکُو بَثِّی وَحُزْنِی إِلَى اللَّهِ"(۱۲:۸6)

"گفت درد و اندوهم را با "الله" در میان مینهم".

اینها سُخَنانِ یعقوب است. سخنی از سر اندوه و استیصال.
در کتابِ ایوب آمده:

הֵן-תֹּחַלְתּוֹ נִכְזָבָה


یعنی: اینکْ اُمید بر او باطل است.

 استیصال یعنی چه؟!

  • Travis Travis

" إِنِّی کُنتُ مِنَ الظَّالِمِینَ

چهارشنبه, ۲۸ مهر ۱۳۹۵، ۰۸:۲۷ ب.ظ


  • Travis Travis

ذکر الموت

چهارشنبه, ۲۸ مهر ۱۳۹۵، ۰۷:۵۵ ب.ظ

 قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِی تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلَاقِیکُمْ: بگو هرآینه مرگی که از آن گریزانید، به شما رسنده است. (8/62)

ابوحامد غزالی در کتاب "ذکر الموت" می‌نویسد، سه دسته مواجهه‌یِ با مرگ وجود دارد: یکی) کسانی که «حریص مولع=شیرین می‌زیند» (نه شیرین زندگی میکنند! بل تنها شیرین زنده‌اند) و آنقدر تعلقات و اموال دارند و گرد خود «همه‌چیز» جمع میکنند که از مرگ می‌هراسند. هراسِ از دست دادنِ «داشته»، همیشه گریبانِ ما را گرفته است. هراسِ از دست دادنِ: «شغل، حیثیّت اجتماعی، مقبولیّت نزدِ دیگران(خواه اندک و خواه بسیار)، محبوبیّت، محبوب/معشوق/دوست/رفیق/آشنا، خانواده، کَسان، ثَروَت، شهرت، منزلت، قدرت، علم و غیره.» مولوی نیز آگاهانه میگفت: «مرگ هر یک ای پسر همرنگ اوست/ پیش دشمن دشمن و بر دوست دوست»، اگر هراسِ از دست دادن داشته باشیم، هراسناک خواهیم مُرد. امّا نکته آنست که ما تنها یکبار نمی‌میریم، بارها می‌میریم، مرگِ تن و زیر خاک دفن شُدَن، تنها گوشه‌ای از مَرگهای مُکَرَرِ ماست که تا پیش از آن «تجربه» می‌کنیم. هر مطلوبی که «از دست» برود(شغل، حیثیّت،مقبولیّت و ...)، ما یکبار می‌میریم، زندگی را تمام شده، و خود را نگونبخت می‌یابیم. آنچه از «دست» می‌رود، دلی حسرتناک، به جا مینِهَد، ولی دلِ حسرتناکِ «هرزه‌گرد» من، تنها حسرتناک نمیماند، بلکه، تا وقتی که هست در «هراس» می‌زید. زندگی‌یِ هراسناک، و دلِ حسرتناک، همان زنده‌نبودن و مردگی است! این دسته اگر بزبان هم اذعان نکنند، و تصوّر کنند که هراسی از مرگ ندارند، در بُنِ جانْ سخت از مرگ بر خود می‌لرزند؛ این دسته، اول بخ خَیالِ خامِ خودشان شیرین می‌زیند، امّا همیشه در هراسی به سر میبرند و در نهایت، تلخ می‌میرند. گو اینکه زندگیشان نیز، علیرغمِ شیرینی ظاهری‌اش، حسرتی و هراسی عمیق را با خود به همراه دارد. دو دیگر) افرادی‌اند که از وضعیتِ روحی خود راضی نیستند(=تایبِ مُبتدی) و در آرزوی در رسیدن روزگار بهتری خَیال و آسمان و ریسمان میبافند. امّا عزم و اراده برای تغییر، و به تعبیر غزالی «توبه» را ندارند. این کَسان البته در پیِ «تغییراتِ انقلابی و ناگهانی‌اند» نه تحوّلی «آرام، تدریجی، و آهسته و نَرم»، تنها آرزو میکنند روزی برسد و دستی از غیب برون آید و کاری بکند، و آن دستِ از غیب برون آمده، در وجودشان چنگی بزند و «رستاخیزی ناگهان» به پا کند، و سرزمین خُشکِ وجودشان را زیر و زبر کند. اینان شب و روز را با دلی حسرتناک و جانی مغموم و محزون و نَفْسی/وجدانی که دائم ندامتشان میکند سپری میکنند. اینان نیز طرفی بر نمی بندند. این دسته‌یِ دُوُم نیز مبتلاء به «آرزو‌اندیشی»اند، مُدام خوش دارند چیزی باشد و جُز آرزوی بودِ چسنان چیزی کاری نمی‌کنند، عُمر عزیزشان را صرفِ آرزوها و آمالی میکنند مُحال. همین نکته باعث «انفعال» ایشان میشود، و اندک اندک فکرتِ «انفعال» در روان و وجودشان «راسخ» میشود، ترسیخِ این فکرتْ ما را به نابودی استعدادها و فرصتها و توانها و امکانات و انگیزه‌ها، و غیره میکشاند. سدیگر)  کسانی‌اند که خود به استقبال مرگ میروند(عارفِ منتهی). چه آنکه نه تعلّقی به این دنیا دارند و نه دلنگران امرو گذرایند. ما می‌میریم، چون زندگی می‌کنیم. این نکته‌ای است بَس بدیهی و واضح، و در عین حال، پنهان افتاده از چشمِ ما. همین است که کسانی که خود به استقبالِ مرگ میروند، در واقعْ زندگی‌یِ بسامانتر، و آزموده‌تری دارند. و آنکه آزموده‌تر، در زندگی پُخته‌تر و سخته‌تر.
به نظرم میرسد که هر کسی میتواند بهره‌ای از آن «عارف منتهی» یا به استقبالِ مرگ روندگان، میتواند داشته باشد.
از پیامبر اسلام، حدیثی را نقل کرده‌اند: «
أَکْثِرُوا ذِکْرَ هادم اللَّذَّاتِ یَعْنِی الْمَوْتِ» یعنی: «بسیار از غارت کننده‌یِ لذتها، یعنی مرگ، یاد کنید.» اگر این استدلالِ ساده درست باشد که: ما میمیریم چون زندگی میکنیم، پس باید سخنِ پیامبر را اینچنین فهمید: یادِ بسیار مرگ، همبسته با یادِ بسیار زندگی است. و «یاد» کردن نیز ظاهراً محتاجِ مراقبت است. مراقبه کردن، یعنی به زندگی خودمان عطف توجّه را داشتن.
اگرچه در کلامِ "غزالی" میتوان مناقشه کرد(و به نظرم مناقشت بسیار میتوان کرد) اما از نظرِ روانشناختی سخنی است دُرُست، فرزانگانِ دیگری نیز پیش از او و پس از او سخنانی ازین دسته بسیار گفته‌اند.

من چقدر مرگ‌ اندیشم؟ و چقدر دُرُست زندگی کرده‌ام؟ این روزها از مرگ میترسم! هم بخاطر داشته‌هایِ کذایی-که از دست رفته و میرود، و هیچوقت نتوانستم چنانکه باید بجای اهلِ داشتن، بشوم اهلِ بودن- و هم بخاطر نکرده‌ها و آرزوهایی که از سرِ بی‌همّتی و ضعفِ اراده، نتوانسته‌ام محققشان کنم. 
.............

* تعبیرِ «بودن/داشتن» در فحوای کلامِ فرزانگان کُهن بسیار تَکرار شده است. امّا در روانشناسی و فلسفه جدید نیز محلّ توجّه و بحث و فحص جدّی قرار گرفته است. من هر دو معنا-که بسیار به یکدیگر نزدیکند- را در نظر داشته‌ام. هم اریش فروم کتابی دارد به عنوانِ «داشتن یا بودن»(ازین کتاب دو ترجمه در دست است، ترجمه اول از احمد تبریزی خوب نیست، ترجمه دُوُم خوب است امّا نام مترجم در یادم نیست)، و هم گابریل مارسل، فیلسوف و نمایشنامه‌نویس فرانسوی، کتابی دارد با عنوان «بودن و داشتن»، که صدیقه فراهانی ترجمه و نشر پارسه منتشر کرده است.

  • Travis Travis

بحبوحه‌یِ زندگی

يكشنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۵، ۱۱:۲۲ ب.ظ

فکر میکنم، هر سال، ماه، روز، ساعت، دقیقه و ثانیه و «آنی» که، از زندگی پیشرفته، و ذره ذره عُمرم رفته، قدر «عُمر و زندگی»یِ تَکرار ناشدنی را بهتر کشف کردم و شناختم، امّا اینکه بنحو بیرحمانه‌ای به إِبتلائات عدیده دُچار آیی، و مایه و عصاره‌یِ جوانی‌ات را این إِبتلائات- بِکَشَد و از بین ببرد، برایِ من براستی مایه‌یِ دِریغ است.

در مورد گودل نوشته‌اند که تمامِ عُمر، بیمار بود-اواخر عُمر به پارنویا دچار شد و همین او را کُشت-، هم خودِ گودل بارها به نزدیکانش گفته بود و هم دیگران نوشته‌اند که، گودل هر وقت از سلامتی نسبی برخوردار بود، کاری میکرد شگفت. اینجا هیچ نمیخواهم خود را با گودل قیاس کنم! شوخی ابهانه‌ای خواهد شد-و من  تا این حدّ به بَلاهت کشیده نشده‌ام. میخواهم بگویم: هر وقت سلامتی-هرچند نسبی- داشته‌ام، کارهای خوبی کردم. هنوز هم گمان میکنم که مقالاتی که در 26 سالگی نوشتم-بعد از دو سال که با مرگ دست و پنجه نرم کردم-، از بهترین مقالات 15 سالِ اخیر هستند. هرچند میدانم بسیاری کَسان با بیتوجّهی از کنارشان رد شدند- امّا میبینم که آنچه نوشته‌ام/گفته‌ام در «گفتار و نوشتار» چه آن کسان که بیتوجّه رد شدند چه آنها که توجّهی کردند، خود را هر روز بیشتر نشان میدهد. امّا ازین بیتوجّهی چه باک؟ به آنچه که کردم چُنان و چندان اطمینانِ قلبی داشتم/دارم که همچنان، چنان باوری، در من راسخ است. اگر بیماری نبود از بهرِ شکوفایی خود و مدد به دیگران چه کارها که میتوانستم کرد!

دریغم آنست که، در این ایّام که پختگی‌ام بیشتر شده، بیماری دوبارینه قوّت گرفته. احساس میکنم، تا ”حدودی“ سلامتِ نَفْس‌ام بهتر از چند سالِ پیش شده است- پیراسته‌تر شده‌ام. دروغهایم کمترند، و تصویر کاذبم کم‌فروغتر، کمتر ”میکوشم“ خود و دیگران را بفریبم. این روزها ”نه“ جِسم یاری میکند و نه جان. احساسِ تنهایی قوّت میگیرد، و تو ناتوانتر میشوی. «در عینِ تنها... بر ضد خودم و به طرفداری از هرچه مرا بویژه مرا- می‌آزارد و آسان بدستم نمی‌رسد، جبهه گرفتم»(نیچه: «دیباچۀ»* -به انسانی، زیاد انسانی). با خودم میگویم: حیفِ این شور و شوق نیست که اینقدر ”نابهنگام“ فروپژمرد و فروخسپد!

هرچند دارم سعی خودم را میکنم. ولی:

در بحبوحۀ زندگی، مرگ چنان مرا در محاصره گرفته است که هر ساعت ممکن است بر من دست یابد... (نامۀ 11 سپتامبر از نیچه با گاست).

..............

 * «دیباچه» از نظر ساختارِ زبانی واژه‌ای نادرست است(بخاطر امانت در نقلِ قول همین صورت نادرست را نگاه داشتم)، ولی کثرت کاربرد یافته. هرچند این کثرت کاربرد، حتّا به خامه‌یِ استاد فولادوند، مانع از نادرستی‌اش نمیشود. درستِ آن «دیباجه» است. بسط این  نکته زبانشناختی از حوصله این لحظه‌یِ «تَب‌زده» خارج است.

·          نقلِ قولها از دیباجه و کتابِ نیچه ازین کتاب است: نیچه، ج.پ. استرن، ترجمه: عزت‌الله فولادوند، ناشر: طرح نو.

  • Travis Travis

گفت حرف بزن. چیزی بگو. آدمی اگر حرف نزند، میمیرد. همین بود که گفت: «اقرأ»، و همین بود که گفت: در آغاز کلمه بود، و همین بود که گفت: بشنو این نی، و همین بود که گفت نه تنها از گفتن و شنیدن میخواهم حرف بزنی و تاریکی خاموشی و سکوت را بشکنی، که با دیدن هم میخواهم حرفی بزنی: کو قِسم چشم؟! ... ، آدمی اگر حرف نزند میمیرد. گفت و تَکرار کرد که بگو، تو اگر حرف نزنی میمیری. [میدانست عُمری به کلام و کلمه و زبان و سخن سپری کرده بودم، چه خوب میدانست عُمری دوست داشتن و محبّت را به کلام میتوانستم بیان کنم.]

گفتم: نه! دیگر بس است. دیگر خسته شدم. نه تنها به تن-که این تن را دیگر مَجال این همه سختی و درد نیست، طاقتش تمام شده: ببین همه پیکر زخم است-، که جان هم رمیده شده است و ملول. مستأصل. گفتم نه دیگر بس است. پاهایم از پا افتادند، دستانم خمیدند، زبانم سنگ شد و چشمانم خشکیدند. ببین، نمیبینم دیگر «وَابْیَضَّتْ عَیْنَاهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ کَظِیمٌ»، کورسویی هم از این چشمان خشکیده برنمیآید، تنها میخواهم خاموش بشوم و گوشهای کز کنم. میخواهم بروم. از ماندن و بودن هم خسته شدهام دیگر.

گفت بمان و بگو. شکایت کن فریادی بزن، غضبی کن. ولی نکن. خاموش نشو. نرو. بمان.

گفتم: میروم و شکایت میبرم: «إِنَّمَا أَشْکُو بَثِّی وَحُزْنِی إِلَى اللَّهِ». انتظاری نداشتهام که شکایتی کنم. تن فرسودهام، و دلخستهام، باید بروم. حالا دیگر پایم را از گلیم بیرون کشیدهام. به کناری خزیدهام، نه هستم که ببینند مرا، نه ماندهام که رنج بکشند از دیدنم. نه خودم تاب و توان بودن و ماندن برایم مانده. اینطور بهتر است دیگر. نیست؟! چرا هست. اینطور آن واپسین تکیه گاه به این جهان را هم پس میزنی. هر چند دلخسته و خشکیده دلی، ولی مغرور و آسوده، میروی. بگذار غمگین باشی. مگر غم چه ایرادی دارد؟! حداقل رفیق نیمه راه نبوده! (دنیا حریف سفله و معشوق بیوفاست/چون می‎رود هرآینه بگذار تا برود.) حالا آسوده پای از گلیم کسان بیرون کشیده، به کناری خزیده، پشت کرده به جهان، دور شده ازین عالم و گیر و دارهایش. حتی دیگر تکیهای نیست که بدان تکیه دهی.
گفت: پس حالا دیگر آسوده نَفَسْ بِکش، حالا چشمانت را ببند. آسوده بخواب. آرام بگیر. تمام شد.همه چیز تمام شد. 

  • Travis Travis

پیمانۀ عُمر ماست که می‎پیمایند

شنبه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۵، ۰۲:۵۰ ب.ظ

آخرین باری که مرا دیدند، زیبا بودم! موهایم مثل همیشه بلند بود. به ضرورتی ناچار شدم بعد از سالهای سال، موهایم را بتراشم. آنقدرها مثل پیش زیبا نیستم. موهایی تازه رُسته-این روزها- بدنی نحیف شده، پوستی چروکیده، صدا زخم خورده. دلت اندوهگین.

امسال سخت دُشوار بوده، در مورد خیلی چیزها تردید داشتم، آیا کارهایم خوب پیش میرود؟ هر سال قول میدهم که رذیلتی را ریشه کن کنم، اگر شد دانه‎یِ فضیلتی هم بکارم. به یک دوست کمک کنم، امّا دِریغ، نه تنها رذیلتی را سُست نکردم که لغزیدم. نه تنها به دوستی عزیزتر از جان کمک نتوانستم بکنم که دخالت کردم. آرزو داشتم که امسال زیباتر شوم، بهتر شوم، خوبتر شوم، شادتر شوم، و با آدمها و با دوستان، و با رفیقان و با عزیزانم بهتر شوم، آرامتر شوم، مهربانتر شوم، کمتر خشونت بورزم، کمتر بد باشم. امسال سخت دشوار بود. سالِ تختهای سفیدِ بیمارستان. سالِ کفن سفید عزیزان. سال از دست دادن، سالی که چشمها کم سو شدند، جادّه و این مسیر در تاریکی فرو رفت و فروتر میرود. سالی که جوانه‎های اُمید خشکیدند، دلم افسرد، خسته شدم، از نَفَس اُفتادم، مستأصل شدم، سالی که نایی دیگر ندارم. سالی که همه چیز در تاریکی ابهام است. حتّی همین روزها. سالی که دیگر نمیدانم حتّی، آیا 31 سالگی را خواهم دید؟

  • Travis Travis